Sunday, 14 September 2014
Thursday, 21 August 2014
ظهر تابستان است *
چقدر در حسرت این حس ام. حسِ یک روز گرم تابستان در اتاق قدیمی ام، آسوده خاطر و فارغ از دنیا دراز کشیده روی تخت سرگرم خواندن کتابی قطور که توان کنار گذاشتن اش را نداشته باشم. با ملافه نازکی بر روی تن که باد کسل و خسته پنکه گاه به گاه بال ملافه و رشته های موی عرق کرده را بهانه غلغلک های دلچسب تابستانه کند. و این حس خوش همه فراهم شود به لطف آفتاب تند ظهر تابستان که از آسمان بی ابر کویری مصرانه بر تخت خانه کرده است چنان که کم کم کتاب را سنگین کند برای دست و پلک را خسته برای سطور. و پایان این جدال شیرین خوابی سبک باشد در ظهر گرم تابستانی ام.ا
عکاس: محیا رستگار
منبع: فیس بوک
Everyday Iran Page
* سهراب سپهری
Saturday, 3 May 2014
Friday, 8 November 2013
شاعری در خونش است
عاشق آدم های این مدلی ام:ا
He started off by telling me about his love of theater, and how he'd once won an award for his role in a musical. All of this was said in a very sing-songy, theatrical voice. There seemed to be a piece of him that was always performing. At some point, I abruptly changed the topic, and asked: "Is there a particular memory that comes to mind when you think of your youth?"
"Running outside without a watch," he answered.
"I like that!" I said. He sensed that he'd captured the interest of his audience, and lapsed back into full theater mode.
"With nothing to tell the time but the sun!" he said, looking up at the sky. "And nothing to call you home but the moon!" *
مرجع عکس و نوشته: Humans of New York facebook page
Monday, 26 August 2013
خنده ارزان به دست می آید اگر ذهن مهار شود و اجازه دهد به دل که دمی خوش باشد.
نان درست کردیم برای یک صبحانهء خیال انگیز با دوستان بعد از تماشای طلوع. آنقدر خمیر نان بزرگ شد و سنگین که برای ورز دادنش از روشی جدید استفاده کردیم و دو طرف هال ایستادیم و هر کدام بعد از اینکه کمی خمیر را ورز دادیم برای دیگری
پرتش کردیم. این وسط چند باری هم نزدیک بود که خمیر پخشِ زمین شود که با خوش شانسی بین زمین و آسمان گرفته شد. ا
خمیر نان شد مایه خنده های سرخوشانه مان در نیمه شب و در پایان یک سبد نان بربری آماده شد با کلوچه های کوچکی که با
زیتون, پیازچه و یا شوید مخلوط شده بودند.ا
به دلمان نشست و خاطره شد این صبحانه لذیذ بعد از دیدن نمایش طبیعت.ا
Wednesday, 21 August 2013
یه گوشواره اناری کوچولو و یه دنیا خیال
عکس را که دیدم دوباره دلم ضعف رفت برای گوشواره های اناری. دوستم گفت یه مغازه کنار کافه "سایه روشن" تو انقلاب از این گوشواره ها داره. این دفعه که برم خونه یه سر میزنم شاید هنوزم از این گوشواره های اناری داشته باشه. بعد گوشواره ها را میندازم به گوشم و یه شال زرد سرم می کنم با موهای فرفری ام شایدم صافشون کنم و همینطور سرگردون و بی خیال بین کتاب فروشی ها میگردم. شاید به شیرینی فروشی ارمنی ویلا هم سر بزنم یا برم اون مغازه جوراب فروشی بالای چهار راه ولیعصر. شهر کتاب زرتشت را که بستن ولی شاید این همه راه برم شریعتی و تو شهر کتابش با آزاده یه بستنی یا میلک چاکلت توپ بخورم. بعد از تهران می یام بیرون و تا می تونم یه جایی که باز باشه و سبز، میدوم. فقط یادم باشه که کفش راحت بپوشم و خیلی هم کتاب نخرم وگرنه نمی تونم بدوم. باید یه سنجاقی چیزی هم برای شالم بردارم که هی نخواد مواظب باشم که نیفته. اصلا بی خیالِ سنجاق. شال را گره میزنم دور گردنم. بعدش یه نون بربری هم میخرم و با خامه عسل می خورمش. چه صفایی داره اون روز. همه اسباب مستی و نیستی مهیاست. به به. ا
Tuesday, 13 August 2013
بوی فلز آفتاب خورده
بالاخره بعد از دو ماه دوچرخه ام روبراه شد و حالا دو روز هست که با دوچرخه می یام دانشگاه. خیلی کیف میده هرچند که دوچرخه سواری کلی دردسر داره چون وقتی در خونه می گذارمش باید به هر کدوم از چرخ ها یه قفل بزنم و زین را هم از روش بردارم. آخه اینجا دزدی دوچرخه و زین و چرخ خیلی رایج هست. حالا سر باز و بسته کردن این قفل ها کلی دردسر دارم چون خیلی سفت هستن و کلی وقتم را می گیرن. ولی بعد که از دوچرخه پیاده میشم خیلی حس خوبی دارم نه فقط به خاطر بادی که به سر و صورتم خورده یا به خاطر ورزش خوبی که کردم. حس خوبم بیشتر به خاطر بوی دستهام هست. دستهام بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با قفل ها و نیم ساعت گرفتن دسته دوچرخه موقع دوچرخه سواری، حالا بوی خوبِ فلزِ آفتاب خورده را میده مثل بوی دست های بابا وقتی از تو گاراژ می آمد که یا یه چیزی را تعمیر کرده بود یا اینکه دوباره یه چیز جدید اختراع کرده بود. چقدر من این بو را دوست داشتم. چقدر من این بو را دوست دارم. حیف ام می یاد دستهام را بشورم.هی دستهام را بو می کنم و خوشحال میشم از این بوی فلزِ آفتاب خورده.ا
Saturday, 10 August 2013
سرگرمیِ هیجان انگیز
همیشه دوست داشت کاغذهای کوچیکی که روشون می نوشتم را پیدا کنه و بخونه. بعد بیاد بپرسه که چرا اینطوری فکر می کنی؟ یا چرا ناراحتی؟ یا اینکه چه خوب که خوشحال بودی.بعد با دلخوری بگه:" خوب به من بگو. نریز تو دلت." برای پیدا کردن این کاغذها حتی سراغ کیف پولم هم می رفت به بهانه مرتب کردنش. می گفت:" می خوای کیف پولت را برات مرتب کنم؟ خیلی آت و آشغال الکی توش داری." ولی من که می دونستم دلیل اصلی چیه. خداییش حسابی کیف را مرتب می کرد. همه کارت های قدیمی دکتر و آدرس ها و شماره تلفن هایی که دیگه لازم نداشتم را می ریخت دور و یه کیف جمع و جور و مرتب تحویل میداد. پنج سال پیش که شروع کردم به وبلاگ نوشتن و دیگه یواش یواش دوران کاغذنویسی های کوچیک و پراکنده ام تموم شد، اون هم خیالش راحت شد. دیگه لازم نبود دنبال نوشته هام بگرده. خیلی هاشون توی وبلاگ بودن. اون هایی که نبودن را هم دیگه تقریبا بی خیالشون شده بود.ا
همه این چند سال هم حرص می خوردم تا حدی که دنبال کاغذهام میگرده، هم خوشحال می شدم که براش مهم هست و هم حسودی ام میشد که سرگرمی به این باحالی داره که مرتب به دنبال کشف کردنش هست. خودش فقط یه دفتر کوچولو داشت که بعضی وقت ها توش شعر می نوشت. می دونستم که کدوم شعرها مال خودش هست. چند ماه پیش که وبلاگ درست کرد یه عالمه خوشحال شدم. حالا دیگه یه جایی وجود داشت که من می تونستم توش سرک بکشم و حس ها را کشف کنم. خیلی برام دور از انتظار نبود این کارش. مدتها بود که بهش فکر می کرد و حرفش را می زد ولی دنبال نمی کرد. ولی دیگه این یه کار آخرش را اصلا انتظار نداشتم:ا
دو هفته پیش چند تا کاغذ پیش نویس دستم داد و ازم خواست که بخونم و نظرم را بگم. اصلا باورم نمیشد. یه داستان 5 صفحه ای با خط نستعلیق فوق العاده خودش. خیلی خوب بود. یه چیزی بیشتر از خیلی خوب. بعد داستان را برام گذاشت که تصحیح کنم و نظرم را بگم. امروز عصر که تو نیم ساعتی که بیکار بودم دوباره داستان را خوندم و با مداد یواشکی غلط گیری کردم. حالا داستان سومش را داره می نویسه و قرار هست که من اولین کسی باشم که می خوندش. منتظرم بی صبرانه.ا
Thursday, 8 August 2013
عاشقانه های شبانه
خونه ما طبقه آخر بود. لباس که می خواست پهن کنه رو پشت بوم اصرار می کرد که تو هم بیا. من خوشم نمی آمد. اصلا هیچ زیبایی ای تو اون پشت بوم های پر از کولر و دیش ماهواره و لباس نمی دیدم. میگفت بیا با هم آسمون را از این بالا تماشا کنیم. بهانه می آوردم. حوصله نداشتم. ولی بعضی شب ها باهاش می رفتم رو پشت بوم. چادر سفیدم با گل های ریز قرمز را سرم می کردم و چند تا پله را تند تند می رفتم بالا. انگار خجالت می کشیدم کسی منُ ببینه. لباس ها را که پهن می کردیم بعدش می نشستیم لب پشت بوم و آسمون تهران را نگاه می کردیم. اگه غر زدن هایِ من نبود که زودتر بریم پایین قبل از اینکه یکی از همسایه ها بیاد بالا، اون میوه و چایی هم می آورد رو پشت بوم. بغلم می کرد و با خوشحالی به تهران نگاه می کرد. می گفت ببین چقدر این وقت شب ساکت شده، مثل یه بچه بازیگوش ِ خسته. من دستپاچه بودم. می خواستم برم پایین. دلم نمی خواست یکی ما را ببینه و از خودش بپرسه که اون بالا چه کار می کنیم. می گفت بی خیال، ناسلامتی زن و شوهریم. ولی من می ترسیدم. از همه کوچیکتر بودیم تو اون ساختمون. دلم نمی خواست پشت سرمون حرف دربیاد.ا
....
دیشب اینجا ماه خیلی پر نور بود. خیلی ها ذوق و شوق داشتن که ماه را ببینن. ساعت ۹ شب باید دانشگاه می بودم. بهش گفتم بعد از آزمایش من با هم بریم تماشای ماه. قبول کرد. یکشنبه شب بود. دانشگاه خیلی خلوت بود. یه جای خلوت پیدا کردیم که ماه زیر شاخه هیچ درختی قایم نشده بود. سرم را گذاشتم رو شونه اش و ماه را تماشا کردیم. خسته بود، خیلی خسته. امروز صبح باید دوباره دو ساعت و نیم رانندگی می کرد که بره سر ِ کار و بعد دوباره آخر هفته برگرده خونه. بهش گفتم پشت بوم تهران را یادته؟ گفت آره. آسمونش ستاره داشت. بدون هیچ خجالتی یه بوسه کوتاه و سبک گذاشتم رو گونه اش. انگار که یه پَر از روی صورتش رد شده باشه. یه بوسه مخصوص ِ خودم، نه مثل فیلم ها.ا
....
دیشب یه لحظه دلم سوخت که چرا بیشتر باهاش از رو پشت بوم شبِ تهران را نگاه نکرده بودم. هر دو نفرمون خیلی عوض شدیم.ا
Wednesday, 24 July 2013
البرز
داشتم به یه داستان خوانی گوش میدادم. هی میگفت: "البرز". هی این اسم را تکرار میکرد.ا
حس خوبی به این کلمه پیدا کردم. حس اینکه دلم میخواد یه پسر داشته باشم به اسم "البرز". که محکم باشه و با ریشه. که من بهش تکیه بدم و بگم این سختی البرز نشانت چه خوب خستگی را از تنم میبره. اونم یه کم بخنده و سرش را تکون بده از داشتن همچین مادر مجنونی.ا
Tuesday, 23 July 2013
یه مشتِ پوچ
بچه که بودم یه عروسک کوکی نارنجی داشتم که از خواهرم بهم ارث رسیده بود. یه چیزی بود مثلا شبیه زنبور با یه لبخند بزرگ روی صورتش. نخش را که می کشیدم یه آهنگ خیلی ملایم و ساده می زد برام. بعضی وقت ها بارها و بارها نخ را می کشیدم که صداش را بشنوم. آهنگش یه کم شبیه همین پیانوی فریبرز لاچینی بود که الان دارم گوش میدم.ا
حالا بعضی شب ها اینقدر دلم می گیره از تنهایی و گره های زندگی که دلم می خواد یکی کنار گوشم آروم آواز بخونه و نوازشم کنه. بعضی وقت ها اینقدر دلم تنگ میشه که خواب صداها را می بینم یا دستهایی که می خوان بغلم کنن و بهم آرامش بدن. ازشون می ترسم ولی بعد می بینم که اون دست خودم بوده که آروم موهام را نوازش می کرده یا صدای یه آشنا بوده که از عمق وجودم بیرون می آمده و به گوشهام می رسیده که بیدارم کنه از خواب های تنهایی ام. بعضی وقتها دلم برای خودم می سوزه. برای محکم بودن احمقانهء بی مایه ام که سرانجامش میشه "هیچ". مثل یه مشتِ پوچ که وقتی بازش می کنی هیچی توش نیست جز یه دنیا خالی بودن و تنهایی.ا
بعضی وقتها احساس می کنم برای زنده بودن نفس کم دارم.ا
Wednesday, 17 July 2013
طعم خوش دوست داشته شدن
وقتی یه دوست خوب که میدونه تو کوکو خیلی دوست داری ولی از یه دونه یه دونه کوکو درست کردن خوشت نمی یاد، برات یه ظرف کوکو خوشمزه می یاره.ا
همه کوکو ها را با نون یا خالی خالی خوردم. خیلی خوشمزه بود. یاد مامانم افتادم که عصبانی میشد وقتی ما سه تا با همدستی بابا یواشکی کتلت ها را از کنار گاز کِش می رفتیم. مامان مجبور بود سیب زمینی سرخ کرده را قایم کنه وگرنه تا کتلت آماده بشه همه سیب زمینی ها را یکی یکی خورده بودیم. حالا دیگه بزرگ شدیم و خیلی سر گاز نمی ریم وقتی مامان کوکو یا کتلت درست میکنه. انگار مامان هم دلش برای اون روزها تنگ شده چون وسط سرخ کردن کتلت خودش میگه بیا بخور ببین خوب شده. :)ا
Friday, 12 July 2013
برای خودم کادو میخرم
بعد از ۴ سال که از دست ۲ تا وسیله برقی عذاب کشیدم و کلافه شدم از بس که اذیت میکردن، بالاخره یه دونه نو خریدم. یه جارو برقی و یه لپ تاپ جدید. حالا عاشق جارو زدن شدم چون این یکی مثل قبلی اسباب بازی نیست و واقعا آشغال جمع میکنه. وقتی میبینم که اینقدر قدرت مکش بالایی داره که موکت را از زمین جدا میکنه، خوشحال میشم. لپ تاپ جدید هم خیلی خوب هست. کوچیک و سبک، بدون صدا و حرارت آزاردهنده که پام را بسوزونه. مانیتور لمسی داره و میتونم بدون استفاده از موس باهاش کار کنم.ا
بعضی وقتها باید خودم را دوست داشته باشم و برای خودم یه چیزایی بخرم.ا
Wednesday, 3 July 2013
مشروطهء ایرانی
حس خوبی دارم. بالاخره بعد از یک سال نوبت من شده که کتاب "مشروطه ایرانی" را بخونم. حالا به جای اینکه هر از گاهی یه تیکه از کتاب را بخونم و بعد دوباره فاصله بیفته بین خوندن ها، کل کتاب را دارم و می تونم با حوصله هر روز که می یام خونه چند صفحه بخونم، با مداد زیر جملات خط بکشم و حاشیه نویسی کنم و بعد یه نشانگر بگذارم لای کتاب تا فردا. هر چند که به نظر می یاد زیر همه جملات این کتاب باید خط بکشم از بس که این تاریخ صد ساله صدها بار تکرار شده. ا
باید اولِ کتاب بنویسم که به توصیه چه کسی و از کدوم کتاب فروشی خریدمش. یه روز باید در مورد اون کتاب فروش هم بنویسم. این کتاب فروش های خاص که خارج از مجموعه های فرهنگی و محله های معمول فروش کتاب بین بوتیک ها و مغازه های جینگول بینگول کتاب فروشی دارن و همه کتاب های مغازه شون را می شناسن و با حوصله در مورد نویسنده و مطالب توضیح میدن و یکدفعه جیبت را خالی می کنن با یه کیسه کتاب، آدم های فوق العاه و ستودنی ای هستن. یه مرد جوانِ ریزه میزه و به شدت محجوب که خیلی راحت با چند تا سوال یا دنبال کردن رد نگاهت و قدم های سست ات جلوی بعضی از قفسه ها می فهمه چه نوع کتابی دوست داری و باهات بحث میکنه و نویسنده های جدید و قدیمی را خوب می شناسه. اگه مشهدی هستین بهش یه سر بزنین. اگه خودش تو مغازه باشه از خرید اون روزتون فوق العاده راضی خواهید بود. اسم کتاب فروشی اش آرش هست تو یکی از پاساژهای بلوار سجاد. اسم پاساژ را یادم نیست ولی بلوار سجاد را که میری به سمت پارک ملت میشه بعد از چهار راه بزرگمهر دست چپ ( اون سمت خیابون که داروخانه مدیکال اونجا نیست:) ). ا
Thursday, 27 June 2013
Saturday, 22 June 2013
Monday, 10 June 2013
Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.
دیروز روز آفتابی ِ خوبی بود. ده روزی هست که از خونه برگشتم و این اولین روز آفتابی ای بود که دیدم. میرم کنار ساحل دریاچه و با یه گروه تقریبا پنجاه نفره یوگا تمرین می کنم. تشکچه یوگا را رو به دریاچه پهن می کنم و طبق معمول برخلاف خیلی از آدم های دیگه عینک آفتابی به چشمم نمی زنم و زل میزنم به آبی دریا و آسمون و میگذارم نور خورشید مستقیم بخوره توی چشمم. مربی اول که می خواد شروع کنه ازمون می خواد چشمهامون را ببنیدم و بعد با صدای خیلی آرومی میگه:ا
Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.
تا 45 دقیقه بعد که تمرین تمون بشه این جملات را توی ذهنم تکرار می کنم و آرزو می کنم از صمیم قلب که آیندهء سرزمین من هم طوری باشه که بتونم اینقدر راحت از کنار همه چیز بگذرم و بگم:ا
Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.
Monday, 8 April 2013
یه حس آشنا از یه سرزمین ناآشنا
یه شبِ خوب تابستون بود. یه شهرِ پر از مسافر، پر از رستوران و مغازه های رنگارنگ، پر از صدای شادی و پر از آدم. یه شبِ خوب پر از همهمه بودن ها، سرشار از حس ناب بودن با خانواده، بی دغدغه، آروم.ا
ولی اون شب یه چیزی کم داشت، یه چیزی که بتونه ازش خاطره بسازه. تصویر اون شب برای من مثل یه ظرف سفالی خوش ساخت بود که هنوز هویت خودش را پیدا نکرده بود. انگار که هنوز دست سفالگر اون نقش آخر را ننداخته بود. اون شب، قدم زدن های تنهای من را کم داشت تا بتونم در حالی که انباشته از حس دوست داشتن هستم چند دقیقه ای برای خودم قدم بزنم با سری پر از خیال و دلی پر از آرزو، آرزوهایی شاید محال. فقط یه صدا کافی بود تا منُ دور کنه از همه چیز و همه کس. یه صدای دور که دنبالش بگردم تو کوچه های سنگفرشِ ناآشنا. یه صدا کافی بود که زبان ناآشنا و محیط ناآشنا را برای من پر از خاطره و حس ناب کنه. دنبال صدا رفتم تو کوچه های پیچ در پیچ بدون سپردن مسیر به حافظه، بی ثبت زمان، فقط و فقط به دنبال صدا.ا
نشسته بود زیر نور یه مغازه. ساز میزد برای دلِ خودش، بدون هیچ تماشاچی ای. تنها تماشاچی من بودم.ا
مرد و صدا در عمق زمان فرورفتن برای همیشه. تا همیشه در گوشه ای از ذهنِ منِ غربت زده صدای آشنای یک غریبه حک شد. زمزمهء مرد همون نقشِ آخرِ سفالگر بود.ا
اون شب تو یه سرزمین غریبه حس خوبِ خونه بودن داشتم.ا
اون شب تو یه سرزمین غریبه حس خوبِ خونه بودن داشتم.ا
Wednesday, 3 April 2013
در کلام نمی گنجد
دو هفتهء اول فروردین همزمان بود با تولد دو تا از بهترین دوست های من. دوست هایی که دنیای مجازی باعث نزدیکی ما به همدیگه شد. یکی شون یه دوستِ دور و قدیمی از دوران دبیرستان بود که بعد از سال ها دوباره تو فیس بوک هم را پیدا کردیم و بعد وبلاگ هم را خوندیم و تازه فهمیدم که چقدر به هم نزدیکیم ولی تو دوران مدرسه هر کدوم دوست های خودمون را داشتیم. این آشنای قدیمی هر روز بهم نزدیک تر شد و سفر قبل که ایران بودم بالاخره بعد از سال ها دیدمش. از اینکه دیدم هنوز همون شکلِ دوران مدرسه هست و حتی لباس پوشیدنش هم همونطور هست و هیچ چیزی تو صورتش عوض نشده غیر از تارهای سفیدی که از زیر مقنعه زده بیرون، خیلی خوشحال شدم. حتی مقنعه اش هم همون شکل دوران مدرسه بود با لبهء ابردوزی شده. اون چند ساعت نشستن تو شهر کتاب و بعد زیر پا گذاشتن کتاب فروشی های انقلاب یکی از لذت بخش ترین ساعت های سفرم به ایران بود. دو روز پیش تولدش بود.ا
اون یکی دوستم یه آدم خوب هست که یواش یواش با هم آشنا شدیم و این دوستی تبدیل به یه حس قوی و آرامش بخش شد برای من که فکر می کنم برای اون هم همینطور بوده. دوستی که با نگاه متفاوتش به دنیا به من هم کمک کرد که دنیا را طور دیگه ای ببینم و حتی گاهی از دریچه چشم اون به دنیا نگاه کنم و سختی ها و شادی هایی را تجربه کنم که تا به حال هیچ تصوری نسبت بهشون نداشتم. پررنگ تر بودنش در یک سال گذشته خیلی برام باارزش بود و دیدارش می تونه یکی از دلنشین ترین ساعت های عمرم را بسازه. ا
این دو تا دوست یه خصوصیت مشترک دارن که باعث میشه احساس نزدیکی بیشتری نسبت بهشون داشته باشم: هر دو نفرشون به شدت به آدم ها و محیط اطرافشون توجه دارن و درکش می کنن. بی توجه از روزمَرِگی ها نمیگذرن و ازشون تاثیر میگیرن و ثبتشون می کنن. هرچند که این خصوصیت باعث میشه مثل خودم تبدیل به آدم های غمگینی بشن ولی همین تاثیرپذیری، بودنِ دوست داشتنی و فراموش نشدنی ای ازشون می سازه.ا
دلم می خواست برای تولدشون یه کار خاص انجام بدم. یه کاری که فقط برای اون شخص معنا داشته باشه ولی فرصت نشد. حتی نشد بهشون زنگ بزنم. دوست قدیمی دبیرستان را که تا چشم به هم زدم، شب شد و من هنوز بین انبوه مقاله ها و کارهای روزمره دست و پا می زدم و نتونستم صدای دوست داشتنی اش را بشنوم. دوست دوم را هم که با وجود اینکه وقت داشتم ولی جلوی خودم را گرفتم مثل خیلی وقت های دیگه چون همیشه از اینکه مزاحمش باشم، واهمه دارم.ا
به هر حال، تولد هر دو تون مبارک باشه. خوش باشین همیشه. امیدوارم در این سفرم به ایران ببینمتون دوباره و شاید اون موقع بتونم با خیال راحت بگم که چقدر دلم براتون تنگ شده و چقدر بودنتون به هر شکل و قواره ای که باشین برام باارزش هست. دلم می خواد بهتون بگم که همخون بودن مفهوم تعریف شده ای هست که در رگ های آدم ها در جریان هست ولی هم روح بودن و همفکر بودن تعاریف گسترده ای هستن که گاهی توضیحشون خیلی سخت و دشوار هست.ا
برقرار باشین همیشه
Wednesday, 20 March 2013
بهارتان خوش
از صبح با خودم فکر می کردم امسال که هنوز توی خونه ام هفت سین نچیدم و زمان سال تحویل هم خونه نبودم، چه پیغامی برای اولین نوروز این وبلاگ بگذارم. بعد یاد کارتی افتادم که هفته پیش از یکی از دوستهام به دستم رسید برای نوروز، از طرف یکی از بهترین دوستهایی که تو شهر قبلی ای که زندگی می کردم باهاش آشنا شدم و همیشه برام مثل یه خواهر خوب و مهربون بوده و بهم انرژی و امید داده و پای حرف ها و درد دل هام نشسته.ا
اون روز وقتی صندوق پست را باز کردم به جای قبض ها و صورت حساب های همیشگی یه پاکت پستی توی صندوق بود که این کارت زیبا را به همراه خودش داشت از طرف یه مامان و بابای خوب که در انتظار یه نی نی خانِ دوست داشتنی هستن. جالب بود که از طرف نی نی از راه نرسیده شون هم کارت را امضا کرده بودن. واقعا توی این روزگاری که همه چیزِ زندگی به خصوص برای ما ایرانی های خارج از ایران تبدیل به یه دنیای مجازی شده، دریافت یه کارت واقعی خیلی خیلی باارزش هست.ا
روزگار خوشی براتون آرزو می کنم. روزهای عمرتون همیشه سرسبز و آروم باشه.ا
Subscribe to:
Posts (Atom)








