Tuesday, 23 July 2013

یه مشتِ پوچ

بچه که بودم یه عروسک کوکی نارنجی داشتم که از خواهرم بهم ارث رسیده بود. یه چیزی بود مثلا شبیه زنبور با یه لبخند بزرگ روی صورتش. نخش را که می کشیدم یه آهنگ خیلی ملایم و ساده می زد برام. بعضی وقت ها بارها و بارها نخ را می کشیدم که صداش را بشنوم. آهنگش یه کم شبیه همین پیانوی فریبرز لاچینی بود که الان دارم گوش میدم.ا
حالا بعضی شب ها اینقدر دلم می گیره از تنهایی و گره های زندگی که دلم می خواد یکی کنار گوشم آروم آواز بخونه و نوازشم کنه. بعضی وقت ها اینقدر دلم تنگ میشه که خواب صداها را می بینم یا دستهایی که می خوان بغلم کنن و بهم آرامش بدن. ازشون می ترسم ولی بعد می بینم که اون دست خودم بوده که آروم موهام را نوازش می کرده یا صدای یه آشنا بوده که از عمق وجودم بیرون می آمده و به گوشهام می رسیده که بیدارم کنه از خواب های تنهایی ام. بعضی وقتها دلم برای خودم می سوزه. برای محکم بودن احمقانهء بی مایه ام که سرانجامش میشه "هیچ". مثل یه مشتِ پوچ که وقتی بازش می کنی هیچی توش نیست جز یه دنیا خالی بودن و تنهایی.ا
بعضی وقتها احساس می کنم برای زنده بودن نفس کم دارم.ا

Wednesday, 17 July 2013

طعم خوش دوست داشته شدن

وقتی یه دوست خوب که میدونه تو کوکو خیلی دوست داری ولی از یه دونه یه دونه کوکو درست کردن خوشت نمی یاد، برات یه ظرف کوکو خوشمزه می یاره.ا




همه کوکو ها را با نون یا خالی خالی خوردم. خیلی خوشمزه بود. یاد مامانم افتادم که عصبانی میشد وقتی ما سه تا با همدستی بابا یواشکی کتلت ها را از کنار گاز کِش می رفتیم. مامان مجبور بود سیب زمینی سرخ کرده را قایم کنه وگرنه تا کتلت آماده بشه همه سیب زمینی ها را یکی یکی خورده بودیم. حالا دیگه بزرگ شدیم و خیلی سر گاز نمی ریم وقتی مامان کوکو یا کتلت درست میکنه. انگار مامان هم دلش برای اون روزها تنگ شده چون وسط سرخ کردن کتلت خودش میگه بیا بخور ببین خوب شده. :)ا

Friday, 12 July 2013

برای خودم کادو می‌خرم

بعد از ۴ سال که از دست ۲ تا وسیله برقی‌ عذاب کشیدم و کلافه شدم از بس که اذیت میکردن، بالاخره یه دونه نو خریدم. یه جارو برقی‌ و یه لپ تاپ جدید. حالا عاشق جارو زدن شدم چون این یکی‌ مثل قبلی‌ اسباب بازی‌ نیست و واقعا آشغال جمع میکنه. وقتی‌ میبینم که اینقدر قدرت مکش بالایی‌ داره که موکت را از زمین جدا میکنه، خوشحال میشم. لپ تاپ جدید هم خیلی‌ خوب هست. کوچیک و سبک، بدون صدا و حرارت آزاردهنده که پام را بسوزونه. مانیتور لمسی داره و می‌تونم بدون استفاده از موس باهاش کار کنم.ا
بعضی‌ وقت‌ها باید خودم را دوست داشته باشم و برای خودم یه چیزایی‌ بخرم.ا

Wednesday, 3 July 2013

مشروطهء ایرانی

حس خوبی دارم. بالاخره بعد از یک سال نوبت من شده که کتاب "مشروطه ایرانی" را بخونم. حالا به جای اینکه هر از گاهی یه تیکه از کتاب را بخونم و بعد دوباره فاصله بیفته بین خوندن ها، کل کتاب را دارم و می تونم با حوصله هر روز که می یام خونه چند صفحه بخونم، با مداد زیر جملات خط بکشم و حاشیه نویسی کنم و بعد یه نشانگر بگذارم لای کتاب تا فردا. هر چند که به نظر می یاد زیر همه جملات این کتاب باید خط بکشم از بس که این تاریخ صد ساله صدها بار تکرار شده. ا
باید اولِ کتاب بنویسم که به توصیه چه کسی و از کدوم کتاب فروشی خریدمش. یه روز باید در مورد اون کتاب فروش هم بنویسم. این کتاب فروش های خاص که خارج از مجموعه های فرهنگی و محله های معمول فروش کتاب بین بوتیک ها و مغازه های جینگول بینگول کتاب فروشی دارن و همه کتاب های مغازه شون را می شناسن و با حوصله در مورد نویسنده و مطالب توضیح میدن و یکدفعه جیبت را خالی می کنن با یه کیسه کتاب، آدم های فوق العاه و ستودنی ای هستن. یه مرد جوانِ ریزه میزه و به شدت محجوب که خیلی راحت با چند تا سوال یا دنبال کردن رد نگاهت و قدم های سست ات جلوی بعضی از قفسه ها می فهمه چه نوع کتابی دوست داری و باهات بحث میکنه و نویسنده های جدید و قدیمی را خوب می شناسه. اگه مشهدی هستین بهش یه سر بزنین. اگه خودش تو مغازه باشه از خرید اون روزتون فوق العاده راضی خواهید بود.  اسم کتاب فروشی اش آرش هست تو یکی از پاساژهای بلوار سجاد. اسم پاساژ را یادم نیست ولی بلوار سجاد را که میری به سمت پارک ملت میشه بعد از چهار راه بزرگمهر دست چپ ( اون سمت خیابون که داروخانه مدیکال اونجا نیست:) ). ا

Thursday, 27 June 2013

قفل

میگه یه چیزی تو این شهر پیدا کردم بیا نشونت بدم. ا


حالا یه قفل بین این قفل ها داریم که اسم دو تایی مونُ با خط خوش اش روش نوشته.ا

Saturday, 22 June 2013

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

به فینگلیش می نویسم:ا
SARA
 می خونه: سارا
می خونم: سَرا (خانه)ا 

Monday, 10 June 2013

Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.

دیروز روز آفتابی ِ خوبی بود. ده روزی هست که از خونه برگشتم و این اولین روز آفتابی ای بود که دیدم. میرم کنار ساحل دریاچه و با یه گروه تقریبا پنجاه نفره یوگا تمرین می کنم. تشکچه یوگا را رو به دریاچه پهن می کنم و طبق معمول برخلاف خیلی از آدم های دیگه عینک آفتابی به چشمم نمی زنم و زل میزنم به آبی دریا و آسمون و میگذارم نور خورشید مستقیم بخوره توی چشمم. مربی اول که می خواد شروع کنه ازمون می خواد چشمهامون را ببنیدم و بعد با صدای خیلی آرومی میگه:ا
 Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.
تا 45 دقیقه بعد که تمرین تمون بشه این جملات را توی ذهنم تکرار می کنم و آرزو می کنم از صمیم قلب که آیندهء سرزمین من هم طوری باشه که بتونم اینقدر راحت از کنار همه چیز بگذرم و بگم:ا
Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.

Monday, 8 April 2013

یه حس آشنا از یه سرزمین ناآشنا

یه شبِ خوب تابستون بود. یه شهرِ پر از مسافر، پر از رستوران و مغازه های رنگارنگ، پر از صدای شادی و پر از آدم. یه شبِ خوب پر از همهمه بودن ها، سرشار از حس ناب بودن با خانواده، بی دغدغه، آروم.ا
 ولی اون شب یه چیزی کم داشت، یه چیزی که بتونه ازش خاطره بسازه. تصویر اون شب برای من مثل یه ظرف سفالی خوش ساخت بود که هنوز هویت خودش را پیدا نکرده بود. انگار که هنوز دست سفالگر اون نقش آخر را ننداخته بود. اون شب، قدم زدن های تنهای من را کم داشت تا بتونم در حالی که انباشته از حس دوست داشتن هستم چند دقیقه ای برای خودم قدم بزنم با سری پر از خیال و دلی پر از آرزو، آرزوهایی شاید محال. فقط یه صدا کافی بود تا منُ دور کنه از همه چیز و همه کس. یه صدای دور که دنبالش بگردم تو کوچه های سنگفرشِ ناآشنا. یه صدا کافی بود که زبان ناآشنا و محیط ناآشنا را برای من پر از خاطره و حس ناب کنه. دنبال صدا رفتم تو کوچه های پیچ در پیچ بدون سپردن مسیر به حافظه، بی ثبت زمان، فقط و فقط به دنبال صدا.ا
نشسته بود زیر نور یه مغازه. ساز میزد برای دلِ خودش، بدون هیچ تماشاچی ای. تنها تماشاچی من بودم.ا
مرد و صدا در عمق زمان فرورفتن برای همیشه. تا همیشه در گوشه ای از ذهنِ منِ غربت زده صدای آشنای یک غریبه حک شد. زمزمهء مرد همون نقشِ آخرِ سفالگر بود.ا
اون شب تو یه سرزمین غریبه حس خوبِ خونه بودن داشتم.ا

Wednesday, 3 April 2013

در کلام نمی گنجد

دو هفتهء اول فروردین همزمان بود با تولد دو تا از بهترین دوست های من. دوست هایی که دنیای مجازی باعث نزدیکی ما به همدیگه شد. یکی شون یه دوستِ دور و قدیمی از دوران دبیرستان بود که بعد از سال ها دوباره تو فیس بوک هم را پیدا کردیم و بعد وبلاگ هم را خوندیم و تازه فهمیدم که چقدر به هم نزدیکیم ولی تو دوران مدرسه هر کدوم دوست های خودمون را داشتیم. این آشنای قدیمی هر روز بهم نزدیک تر شد و سفر قبل که ایران بودم بالاخره بعد از سال ها دیدمش. از اینکه دیدم هنوز همون شکلِ دوران مدرسه هست و حتی لباس پوشیدنش هم همونطور هست و هیچ چیزی تو صورتش عوض نشده غیر از تارهای سفیدی که از زیر مقنعه زده بیرون، خیلی خوشحال شدم. حتی مقنعه اش هم همون شکل دوران مدرسه بود با لبهء ابردوزی شده. اون چند ساعت نشستن تو شهر کتاب و بعد زیر پا گذاشتن کتاب فروشی های انقلاب یکی از لذت بخش ترین ساعت های سفرم به ایران بود. دو روز پیش تولدش بود.ا

اون یکی دوستم یه آدم خوب هست که یواش یواش با هم آشنا شدیم و این دوستی تبدیل به یه حس قوی و آرامش بخش شد برای من که فکر می کنم برای اون هم همینطور بوده. دوستی که با نگاه متفاوتش به دنیا به من هم کمک کرد که دنیا را طور دیگه ای ببینم و حتی گاهی از دریچه چشم اون به دنیا نگاه کنم و سختی ها و شادی هایی را تجربه کنم که تا به حال هیچ تصوری نسبت بهشون نداشتم. پررنگ تر بودنش در یک سال گذشته خیلی برام باارزش بود و دیدارش می تونه یکی از دلنشین ترین ساعت های عمرم را بسازه. ا

این دو تا دوست یه خصوصیت مشترک دارن که باعث میشه احساس نزدیکی بیشتری نسبت بهشون داشته باشم: هر دو نفرشون به شدت به آدم ها و محیط اطرافشون توجه دارن و درکش می کنن. بی توجه از روزمَرِگی ها نمیگذرن و ازشون تاثیر میگیرن و ثبتشون می کنن. هرچند که این خصوصیت باعث میشه مثل خودم تبدیل به آدم های غمگینی بشن ولی همین تاثیرپذیری، بودنِ دوست داشتنی و فراموش نشدنی ای ازشون می سازه.ا

دلم می خواست برای تولدشون یه کار خاص انجام بدم. یه کاری که فقط برای اون شخص معنا داشته باشه ولی فرصت نشد. حتی نشد بهشون زنگ بزنم. دوست قدیمی دبیرستان را که تا چشم به هم زدم، شب شد و من هنوز بین انبوه مقاله ها و کارهای روزمره دست و پا می زدم و نتونستم صدای دوست داشتنی اش را بشنوم. دوست دوم را هم که با وجود اینکه وقت داشتم ولی جلوی خودم را گرفتم مثل خیلی وقت های دیگه چون همیشه از اینکه مزاحمش باشم، واهمه دارم.ا

به هر حال، تولد هر دو تون مبارک باشه. خوش باشین همیشه. امیدوارم در این سفرم به ایران ببینمتون دوباره و شاید اون موقع بتونم با خیال راحت بگم که چقدر دلم براتون تنگ شده و چقدر بودنتون به هر شکل و قواره ای که باشین برام باارزش هست. دلم می خواد بهتون بگم که همخون بودن مفهوم تعریف شده ای هست که در رگ های آدم ها در جریان هست ولی هم روح بودن و همفکر بودن تعاریف گسترده ای هستن که گاهی توضیحشون خیلی سخت و دشوار هست.ا

برقرار باشین همیشه 

Wednesday, 20 March 2013

بهارتان خوش

از صبح با خودم فکر می کردم امسال که هنوز توی خونه ام هفت سین نچیدم و زمان سال تحویل هم خونه نبودم، چه پیغامی برای اولین نوروز این وبلاگ بگذارم. بعد یاد کارتی افتادم که هفته پیش از یکی از دوستهام به دستم رسید برای نوروز، از طرف یکی از بهترین دوستهایی که تو شهر قبلی ای که زندگی می کردم باهاش آشنا شدم و همیشه برام مثل یه خواهر خوب و مهربون بوده و بهم انرژی و امید داده و پای حرف ها و درد دل هام نشسته.ا
 
اون روز وقتی صندوق پست را باز کردم به جای قبض ها و صورت حساب های همیشگی یه پاکت پستی توی صندوق بود که این کارت زیبا را به همراه خودش داشت  از طرف یه مامان و بابای خوب که در انتظار یه نی نی خانِ دوست داشتنی هستن. جالب بود که از طرف نی نی از راه نرسیده شون هم کارت را امضا کرده بودن. واقعا توی این روزگاری که همه چیزِ زندگی به خصوص برای ما ایرانی های خارج از ایران تبدیل به یه دنیای مجازی شده، دریافت یه کارت واقعی خیلی خیلی باارزش هست.ا
روزگار خوشی براتون آرزو می کنم. روزهای عمرتون همیشه سرسبز و آروم باشه.ا