Thursday, 27 June 2013

قفل

میگه یه چیزی تو این شهر پیدا کردم بیا نشونت بدم. ا


حالا یه قفل بین این قفل ها داریم که اسم دو تایی مونُ با خط خوش اش روش نوشته.ا

Saturday, 22 June 2013

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

به فینگلیش می نویسم:ا
SARA
 می خونه: سارا
می خونم: سَرا (خانه)ا 

Monday, 10 June 2013

Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.

دیروز روز آفتابی ِ خوبی بود. ده روزی هست که از خونه برگشتم و این اولین روز آفتابی ای بود که دیدم. میرم کنار ساحل دریاچه و با یه گروه تقریبا پنجاه نفره یوگا تمرین می کنم. تشکچه یوگا را رو به دریاچه پهن می کنم و طبق معمول برخلاف خیلی از آدم های دیگه عینک آفتابی به چشمم نمی زنم و زل میزنم به آبی دریا و آسمون و میگذارم نور خورشید مستقیم بخوره توی چشمم. مربی اول که می خواد شروع کنه ازمون می خواد چشمهامون را ببنیدم و بعد با صدای خیلی آرومی میگه:ا
 Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.
تا 45 دقیقه بعد که تمرین تمون بشه این جملات را توی ذهنم تکرار می کنم و آرزو می کنم از صمیم قلب که آیندهء سرزمین من هم طوری باشه که بتونم اینقدر راحت از کنار همه چیز بگذرم و بگم:ا
Nothig is good. Nothing is bad. It's just information.

Monday, 8 April 2013

یه حس آشنا از یه سرزمین ناآشنا

یه شبِ خوب تابستون بود. یه شهرِ پر از مسافر، پر از رستوران و مغازه های رنگارنگ، پر از صدای شادی و پر از آدم. یه شبِ خوب پر از همهمه بودن ها، سرشار از حس ناب بودن با خانواده، بی دغدغه، آروم.ا
 ولی اون شب یه چیزی کم داشت، یه چیزی که بتونه ازش خاطره بسازه. تصویر اون شب برای من مثل یه ظرف سفالی خوش ساخت بود که هنوز هویت خودش را پیدا نکرده بود. انگار که هنوز دست سفالگر اون نقش آخر را ننداخته بود. اون شب، قدم زدن های تنهای من را کم داشت تا بتونم در حالی که انباشته از حس دوست داشتن هستم چند دقیقه ای برای خودم قدم بزنم با سری پر از خیال و دلی پر از آرزو، آرزوهایی شاید محال. فقط یه صدا کافی بود تا منُ دور کنه از همه چیز و همه کس. یه صدای دور که دنبالش بگردم تو کوچه های سنگفرشِ ناآشنا. یه صدا کافی بود که زبان ناآشنا و محیط ناآشنا را برای من پر از خاطره و حس ناب کنه. دنبال صدا رفتم تو کوچه های پیچ در پیچ بدون سپردن مسیر به حافظه، بی ثبت زمان، فقط و فقط به دنبال صدا.ا
نشسته بود زیر نور یه مغازه. ساز میزد برای دلِ خودش، بدون هیچ تماشاچی ای. تنها تماشاچی من بودم.ا
مرد و صدا در عمق زمان فرورفتن برای همیشه. تا همیشه در گوشه ای از ذهنِ منِ غربت زده صدای آشنای یک غریبه حک شد. زمزمهء مرد همون نقشِ آخرِ سفالگر بود.ا
اون شب تو یه سرزمین غریبه حس خوبِ خونه بودن داشتم.ا

Wednesday, 3 April 2013

در کلام نمی گنجد

دو هفتهء اول فروردین همزمان بود با تولد دو تا از بهترین دوست های من. دوست هایی که دنیای مجازی باعث نزدیکی ما به همدیگه شد. یکی شون یه دوستِ دور و قدیمی از دوران دبیرستان بود که بعد از سال ها دوباره تو فیس بوک هم را پیدا کردیم و بعد وبلاگ هم را خوندیم و تازه فهمیدم که چقدر به هم نزدیکیم ولی تو دوران مدرسه هر کدوم دوست های خودمون را داشتیم. این آشنای قدیمی هر روز بهم نزدیک تر شد و سفر قبل که ایران بودم بالاخره بعد از سال ها دیدمش. از اینکه دیدم هنوز همون شکلِ دوران مدرسه هست و حتی لباس پوشیدنش هم همونطور هست و هیچ چیزی تو صورتش عوض نشده غیر از تارهای سفیدی که از زیر مقنعه زده بیرون، خیلی خوشحال شدم. حتی مقنعه اش هم همون شکل دوران مدرسه بود با لبهء ابردوزی شده. اون چند ساعت نشستن تو شهر کتاب و بعد زیر پا گذاشتن کتاب فروشی های انقلاب یکی از لذت بخش ترین ساعت های سفرم به ایران بود. دو روز پیش تولدش بود.ا

اون یکی دوستم یه آدم خوب هست که یواش یواش با هم آشنا شدیم و این دوستی تبدیل به یه حس قوی و آرامش بخش شد برای من که فکر می کنم برای اون هم همینطور بوده. دوستی که با نگاه متفاوتش به دنیا به من هم کمک کرد که دنیا را طور دیگه ای ببینم و حتی گاهی از دریچه چشم اون به دنیا نگاه کنم و سختی ها و شادی هایی را تجربه کنم که تا به حال هیچ تصوری نسبت بهشون نداشتم. پررنگ تر بودنش در یک سال گذشته خیلی برام باارزش بود و دیدارش می تونه یکی از دلنشین ترین ساعت های عمرم را بسازه. ا

این دو تا دوست یه خصوصیت مشترک دارن که باعث میشه احساس نزدیکی بیشتری نسبت بهشون داشته باشم: هر دو نفرشون به شدت به آدم ها و محیط اطرافشون توجه دارن و درکش می کنن. بی توجه از روزمَرِگی ها نمیگذرن و ازشون تاثیر میگیرن و ثبتشون می کنن. هرچند که این خصوصیت باعث میشه مثل خودم تبدیل به آدم های غمگینی بشن ولی همین تاثیرپذیری، بودنِ دوست داشتنی و فراموش نشدنی ای ازشون می سازه.ا

دلم می خواست برای تولدشون یه کار خاص انجام بدم. یه کاری که فقط برای اون شخص معنا داشته باشه ولی فرصت نشد. حتی نشد بهشون زنگ بزنم. دوست قدیمی دبیرستان را که تا چشم به هم زدم، شب شد و من هنوز بین انبوه مقاله ها و کارهای روزمره دست و پا می زدم و نتونستم صدای دوست داشتنی اش را بشنوم. دوست دوم را هم که با وجود اینکه وقت داشتم ولی جلوی خودم را گرفتم مثل خیلی وقت های دیگه چون همیشه از اینکه مزاحمش باشم، واهمه دارم.ا

به هر حال، تولد هر دو تون مبارک باشه. خوش باشین همیشه. امیدوارم در این سفرم به ایران ببینمتون دوباره و شاید اون موقع بتونم با خیال راحت بگم که چقدر دلم براتون تنگ شده و چقدر بودنتون به هر شکل و قواره ای که باشین برام باارزش هست. دلم می خواد بهتون بگم که همخون بودن مفهوم تعریف شده ای هست که در رگ های آدم ها در جریان هست ولی هم روح بودن و همفکر بودن تعاریف گسترده ای هستن که گاهی توضیحشون خیلی سخت و دشوار هست.ا

برقرار باشین همیشه 

Wednesday, 20 March 2013

بهارتان خوش

از صبح با خودم فکر می کردم امسال که هنوز توی خونه ام هفت سین نچیدم و زمان سال تحویل هم خونه نبودم، چه پیغامی برای اولین نوروز این وبلاگ بگذارم. بعد یاد کارتی افتادم که هفته پیش از یکی از دوستهام به دستم رسید برای نوروز، از طرف یکی از بهترین دوستهایی که تو شهر قبلی ای که زندگی می کردم باهاش آشنا شدم و همیشه برام مثل یه خواهر خوب و مهربون بوده و بهم انرژی و امید داده و پای حرف ها و درد دل هام نشسته.ا
 
اون روز وقتی صندوق پست را باز کردم به جای قبض ها و صورت حساب های همیشگی یه پاکت پستی توی صندوق بود که این کارت زیبا را به همراه خودش داشت  از طرف یه مامان و بابای خوب که در انتظار یه نی نی خانِ دوست داشتنی هستن. جالب بود که از طرف نی نی از راه نرسیده شون هم کارت را امضا کرده بودن. واقعا توی این روزگاری که همه چیزِ زندگی به خصوص برای ما ایرانی های خارج از ایران تبدیل به یه دنیای مجازی شده، دریافت یه کارت واقعی خیلی خیلی باارزش هست.ا
روزگار خوشی براتون آرزو می کنم. روزهای عمرتون همیشه سرسبز و آروم باشه.ا


 

Monday, 18 March 2013

حسی فراتر از حس خاکی آشنا که مرا دوباره به همان خاک دور پیوند می دهد

هفته پیش بعد از گذروندن یه روز خوب کاملا زنانه از دوستم جدا شدم که زودی خودم را برسونم به ترمینال و برای یه سفر یه روزه برم پیش همسرجان. تو اتوبوس همینطور که سرم توی موبایل بود متوجه شدم که اتوبوس نرفت داخل ترمینال و از سر خیابون پیچید. هول شدم و تندی وسایلم را جمع کردم و با خواهش و التماس قبل از ایستگاه بعدی زیر پل پیاده شدم. فقط ۱۵ دقیقه تا حرکت اتوبوس مونده بود و تقریبا امیدی نداشتم که بتونم تو این مدت به ترمینال برسم. همینطور که داشتم می دویدم و یه ساک سنگین و کیف دستی را دنبال خودم می کشیدم و عذاب می کشیدم از دست کفش های پاشنه دو سانتی که ناپرهیزی کرده بودم و اون روز پوشیده بودم و پاهام داشت زُق رُق می کرد توی کفش، به این فکر می کردم که کاش اینجا هم مثل ایران بود که ماشین مسافرکش و تاکسی زیاد بود و می تونستم دستم را تکون بدم که یکی برام نگه داره و بعد به آقای راننده بگم خواهشا از کوچه پس کوچه ها برو که به ترافیک نخوری و من را برسون به ترمینال. ولی خیال پردازی بیهوده ای بود در سرزمین یخبندان چون اینجا برای تاکسی گرفتن باید زنگ بزنی و همینطوری تاکسی سرگردون تو خیابون پیدا نمیشه. خلاصه با این فکر و اون وضع اسف بار لنگ لنگان می دویدم که یه دفعه صدای بوق یه ماشین را شنیدم. یه ماشین سفید قدیمی با یه پیرمرد راننده. ازم پرسید که میرم ترمینال و منم گفتم بله. گفت پس بدو بیا بالا که برسونمت. باورم نمیشد انگار از آسمون افتاده بود روی زمین. گفت دیدمت که می دوی و حدس زدم که دیرت شده. اون لحظه گرمای دلپذیری را توی رگ های تنم حس کردم. خلاصه ترمینال که رسیدم متوجه شدم که اتوبوس ۱۵ دقیقه تاخیر داره برای همین رفتم که یه لیوان قهوه بگیرم بلکه فشار خونی که تا کف پام سقوط کرده بود را به روز دوباره بیارم بالا که متوجه شدم ای دادِ بیداد از کیف پولم خبری نیست. این دیگه آخرش بود. همه کارت های بانکی و کارت های شناسایی و بیمه توی کیف پولم بود. از اون مهم تر خود کیف بود که هدیه بود. تمام یک ساعت بعد به این صرف شد که به بانک زنگ بزنم و کارت های اعتباری را باطل کنم. ا

دو روز بعد که برگشتم خونه یه نفر از دفتر اتوبوس رانی باهام تماس گرفت که کیف پولت پیدا شده و بیا تحویل بگیر. اصلا باورم نمیشد چون در شش ماهه گذشته چهار بار کامپیوتر استادم را از دفترش دزدیده بودن و دوچرخه دزدی هم اینجا زیاد هست. هر چند که از دزدی های بزرگ چندان خبری نیست ولی دله دزدی زیاد پیش می یاد برای همین گفتم اگه آدم ناجوری کیف پولم را پیدا کنه، عمرا که برگردونه. خلاصه رفتم دفتر اتوبوس رانی و کیفم را صحیح و سالم تحویل گرفتم، حتی پول نقد هم دست نخورده بود. خیلی دلم می خواست بدونم که چه کسی پیداش کرده که اونها نمی دونستن و گفتن شماره تلفنت را از روی یه کاغذ توی کیفت پیدا کردیم. اون روز خیلی یاد ده سال پیش افتادم که یه کلاسور پر از کاغذ و مقالات پروژه ام و نتایج چند ماه کار را تو تهران توی اتوبوس جا گذاشته بودم و چند روز بعد یکی از دوستهام از مشهد بهم زنگ زد و ازم پرسید که جیزی را گم نکردم چون یه نفر از تهران باهاش تماس گرفته و گفته یه کلاسور پیدا کرده که شماره دوستم روی یکی از کاغذها نوشته شده بود. وقتی کلاسورم را تحویل گرفتم کسی که پیداش کرده بود بهم گفت خیلی نگران بوده که یه وقت من را پیدا نکنه چون فکر کرده باید این کاغذها و مقاله ها خیلی برام مهم باشن. اون روز انگار همه دنیا را بهم داده بودن. ا

کیف پولم که پیدا شد دوباره حس کردم آدم ها چقدر می تونن به همدیگه نزدیک باشن حتی اگه همزبون نباشن. از اون روز احساس آرامش همراه با دلتنگی توانفرسایی به دلم نشست که هنوز هم هر بار که به کیفم نگاه می کنم خاطرات دور و نزدیک را به یادم می یاره.ا

Tuesday, 12 March 2013

شادی

قراره برای برنامه معرفی نوروز با صدای خوشش برامون یه ترانهء بهاری بخونه. صداش را از توی دستشویی می شنوم که می خونه: ا
شکوفه می رقصد از باد بهاری
شده سرتاسر دشت سبز و گلناری
شکوفه های بی قرار روز آفتابی
به صبا بوسه دهند با لب سرخابی
.
.
.
 
 
خوشحالم. برای چند دقیقه ای هر دو نفرمون فکرهای ناراحت کننده را فراموش می کنیم.ا
 

وقتی قوانین فیزیک نادیده گرفته میشوند

دانشجوهایم پروژه شان را ارائه دادند و رفتند. حالا من توی اتاق کنفرانس منتظر استاد حل تمرین بعدی هستم که لپ تاپ را تحویل بدهم و خودم را به اتوبوس برسانم. تو دلم خدا خدا می کنم که طرف زودتر بیاید و بعد بدوم تا ایستگاه اتوبوس وگرنه باید نیم ساعت در هوای سرد در انتظار اتوبوس بعدی بلرزم. همینطور که کنار پنجرهء اتاق منتظر ایستاده ام و با موبایل بازی می کنم گرمای مطبوعی را روی گردنم حس میکنم، گرمای آفتابِ کم جان آخر اسفند. می دانم که در واقعیت این آفتابِ کم جان به خاطر بادخیز بودن منطقه چندان هم گرم نیست ولی الان و در این نقطه که از بادِ زیرِ صفر درجه خبری نیست، آفتاب از پشت پنجره سخاوتمندانه گرمم می کند. بی خیال اتوبوس و سرمای بیرون میشوم، آرام سرم را می گذارم روی شانه های آفتاب و دلم را می سپرم به گرمایش. دیگر اهمیتی ندارد که استاد حل تمرین بعدی کی میرسد، دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد.ا
 
چند دقیقه بعد این خوشی کوتاه تمام می شود، لپ تاپ را به نفر بعدی تحویل می دهم و از آفتاب دل می کنم. عجیب است: چهار طبقه را پایین آمده ام، سر راه رفته ام دفتر دانشکده و کلید اتاق کنفرانس را تحویل داده ام، از ساختمان خارج شده ام، چند قدم در هوای سرد راه رفته ام ولی هنوز هم آن گرمای مطبوع را روی نیمه چپ گردنم حس می کنم. هیچ قانون انتقال حرارتی این پدیده را توجیه نمی کند مگر قانون انتقال حرارتِ احساس ِ من. ا   

هشتم ماه مارچ امسال- یک روز کاملا زنانه در دنیای من

جمعه هشتم ماه مارس بود و روز جهانی زن. روزی که برای من تبدیل به یک روز کاملا زنانه شد. ظهر که کلاس تموم شد برای نهار با دوستم رفتم بوفه دانشگاه و یک ساعت نهار را تمام و کمال به گپ های زنانه گذروندیم. عصر هم با همدیگه رفتیم پارچه فروشی. این شهر فسقلی فقط یه دونه پارچه فروشی داره که از روی اینترنت پیداش کردیم درحالیکه اصلا انتظار نداشتیم پارچه درست و حسابی ای توش پیدا کنیم. ولی اونچه که دیدیم واقعا دور از انتظارمون بود: یه مغازه بزرگ پر از دکمه و نخ و زیپ و وسایل خیاطی که همه نوع پارچه ای توش پیدا میشد. مدل مانتوی سنتی ای که از اینترنت پیدا کرده بودم را درآوردیم و راه افتادیم دنبال پارچه. حدودا یک ساعت و نیمی وقت گذاشتیم و توپ پارچه به بغل از این سرِ مغازه رفتیم اون سرِ مغازه تا بالاخره تونستیم دو تا پارچه ای را که لازم داشتیم با هم هماهنگ کنیم. این وسط از خودمون و پارچه ها عکس گرفتیم، هی طرح دادیم، هی متر کردیم پارچه را تا اندازه دستمون بیاد و خلاصه ماجرایی داشتیم. و من هی بین خاطرات قدیمی پارچه و دکمه خریدن همراه با مامان غلت زدم و خودم را تو مشهد دیدم که یکی یکی به فروشنده میگم: " لطفا اون جعبه دکمه را بدین، نه، اولی از سمت راست، همون دکمه طلایی، حالا دکمه چوبی کوچیک، حالا این سگک، حالا اون سنجاق و چه و چه و چه. بعدش رفتیم دنبال خریدهای دیگه و بالاخره نزدیک ساعت ده شب رسیدیم خونه به شوق دیدن آکادمی گوگوش که متاسفانه قسمت جدید را نگذاشته بودن و مجبور شدیم قسمت قبلی را ببینیم. بالاخره ساعت دوازده شب شام خوردیم و بعد تا دو نصفه شب در حالیکه چشم هامون را به زور باز نگه داشته بودیم صورت همدیگه را با بدبختی بَند انداختیم. این وسط به مقدار لازم و کافی در مورد روزگار و بازیهاش حرف زدیم.ا

صبح کله سحر، 7 صبح، از شوق مانتو دوختن از خواب بیدار شدیم و طرح مانتو را روی کاغذ کشیدیم و الگو را درآوردیم و با شجاعت و سرخوشی تمام پارچه را بریدیم. جالب اینجا بود که هر دو آماتور بودیم و مدتها بود که خیاطی نکرده بودیم و یواش یواش و مرحله به مرحله یادمون می آمد که چه اندازه هایی را لازم داریم و چطوری باید پارچه را ببریم. البته دوستم تجربه خیاطی بیشتری نسبت به من داره. تکه های پارچه را که با نخ کوک به هم وصل کردیم و مانتو را تنم کردم، روده بر شده بودیم از خنده چون مانتو خیلی گشاد و بلند شده بود اون هم بر اساس تئوری من که اگه گشاد و بلند باشه باز می تونیم درستش کنیم ولی اگه کوتاه و تنگ باشه دیگه باید فاتحه اش را خوند. در تمام این چند ساعت خیاطی بعد از مدت ها آفتاب توی خونه پهن شده بود و بیشتر کیفمون را کوک می کرد در سرزمین یخ بندان. دیگه ظهر شده بود و باید حاضر می شدیم که بریم برای نهار. همینطور که حاضر می شدیم قسمت جدید آکادمی هم آپلود شده بود و تند تند آکادمی نگاه کردیم. بعد مثل دو تا خانوم شیک و پیک رفتیم رستوران و با هم نهار خوردیم و دوباره به مقدار کافی و هیجان انگیزی حرف زدیم. البته همه حرف هامون شاد و خوشحال نبود بلکه یه طیف وسیعی از خاطره و دردِ دل و خوشحالی و برنامه های آینده را پوشش می داد.گاهی لبمون را به خنده باز می کرد و گاهی چشمهامون را پر از اشک می کرد و از غصه ها و دلنگرانی هامون در مورد خودمون و آدم های دور و برمون می گفتیم ولی در کل خیلی خوب بود.ا
از هم که جدا شدیم توی ایستگاه اتوبوس که منتظر اتوبوس داخل شهری بودم که برم ترمینال برای یه سفر یه روزه سر صحبت با یه خانوم خیلی پیر که سایه صورتی و آبی قشنگی پشت چشم هاش زده بود، باز شد و کلی در مورد بهار با هم حرف زدیم و اینکه امروز چه روز بهاری خوبی هست. بهش گفتم تو کشور من این روزها به سال نو نزدیک میشیم و درخت ها شکوفه دادن. آخرش با استرس فراوان رسیدم به ترمینال که تو پست بعدی میگم که داستان از چه قرار بود.ا
در کل روز خیلی خوبی بود. بعد از مدت ها حس می کردم که توی یه دنیای کاملا دخترونه هستم. یاد قدیم ها افتاده بودم که من و دخترخاله ام دوقلوهای به هم نچسبیده بودیم و همه اش در حال بازی و نقشه کشیدن بودیم و شب ها خونه هم می موندیم. چقدر ماجرا داشتیم در تمام طول تابستون، چقدر خاطره دارم از اون روزهای دور.ا
البته باید اعتراف کنم که کمی عذاب وجدان داشتم از اینکه همسر جان را تنها گذاشته بودم و دیرتر می رفتم پیشش و حالا توی یه دنیا کاملا زنانه به سر می بردم. ولی واقعا همه چیز خیلی اتفاقی با هم جور شده بود. عیبی نداره یه وقت هایی آدم باید تو دنیای هم جنس های خودش وقت بگذرونه، فرقی نداره هم مردها و هم زن ها باید این فرصت را به خودشون بدن. از دوست خوبم هم متشکرم که همراه شد تا با هم این روز زنانه را بسازیم.ا
 
این هم از عکس پارچه و خیاطی ِ ما. البته تازه می خوام این آخر هفته چرخ خیاطی بخرم. امیدوارم چرخ خیاطی با قیمت مناسب پیدا کنم وگرنه باید یا بی خیال مانتو بشم و یا اینکه با دست بدوزمش.ا